خاطره ای ازشب گریه:
شبی درخواب بودم که صدای گریه به گوشم می آید ازخواب بالا شدم ،به گوشی خودنگاه نمودم که ساعت 2بجه شب است.حیران شدم که گریه ازکجاه است این وقت شب .آهسته لامپ راروشن نمودم که دو تاازرفیقایم سر رابالین بالشت گذاشته هردو به شدت گریه میکند.متعجب شدم وپرسیدم چراگریه می کنید؟اولی گفت من به غریبی اسلام می گریم ،دومی گفت من ازدست عشق (دوست دخترخود می گریم).
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر